مهربون خدای من!
اومدم اینجا بنویسم، تا برای همیشه و همیشه ثبت بشه که من بنده ی شاکر تو ام...
شکرت می کنم به خاطر همه ی لطف هایی که در حقم داشتی
به خاطر حس خوبی که دارم
به خاطر صبری که بهم دادی تا سختی های زندگی رو تحمل کنم
و به خاطر همسری که در کنارش احساس خوشبختی می کنم...

امروز از ساعت ۷:۲۰ جوجی بهم حال دااااااد تا همین آخر شب. اول با یک تلفن چند ثانیه ای که
پر از انرژی بود و باعث شد یک روز عالی رو شروع کنم. ظهر هم که تو راه برگشت به خونه، جوجی
باز زنگید و گفت فلان ایستگاه از اتوبوس پیاده شو بیام دنبالت. دلتنگم بود و دلتنگش بودم...
گفت از اینکه به خاطرش خیلی از اخلاقای بچه گانه ام رو کنار گذاشتم، ازم ممنونه و نمی تونه
وقتی من اینقد خوبم باهام بد باشه 
و گفت شب حاضر باش بریم بیرون برات ساعت مچی و شلوار بخریم ( خیلی وقت بود قرار بود بریم که
هی جوجی بدقولی می کرد و نمی شد
)
سر شب رفتم خونشون و یه دیدنی کوچولو با مامانش اینا کردیم و بعد رفتیم خرید. واسم یه ساعت
خیلی قشنگ و یه شلوار مشکی شیک خرید 
خوب خرید فقط بهونه بود! خودش میدونه عاشق اینم که با هم بریم تو خیابون قدم بزنیم 
و بعد رفتیم یه پیتزای خیلی خوشمزه زدیم بر بدن 
و از اونجا برای خداحافظی رفتیم خونه ی دایی جون من که فردا عازم سفر حج هستن.
خوب شاید همه ی اینا یه سری اتفاقات معمولی روزانه به نظر بیاد؛ اما برای من اصلا اینطور نیست...
جوجی امروز فقط میخواست منو شاد کنه. قاطی همه ی این کارای ساده، عشق بود...
پ ن۱: خدا جونم، بازم شکرت 
پ ن۲: جوجی جونم، بازم عاشقتم 
پ ن۳: بعد از خونه ی دایی، من و مامان رفتیم بیمارستان و تا پایان دیالیز خاله موندیم. شکر خدا
حالشون خیلی بهتره 
پ ن۴: ایام به کام 