تبليغاتX
بهشت کوچک من

بهشت کوچک من

اثاث کشی من

سلام!

اومدم بگم دارم میرم...

روز اولی که این وبلاگ رو ساختم، هیچی از وبلاگ نویسی نمی دونستم. (البته هنوزم نمیدونم!)

با عشق ساختمش و با عشق نوشتمش. اما همیشه یه چیزی ته دلمو چرکی میکرد. حالا از

آدرس کفتریش بود یا قاطی بودن بلاگفا که حتی نمی تونستم نظرات تأیید نشده رو تأیید کنم یا 

چیز دیگه ای، نمی دونم!

سرتونو درد نیارم. دارم یه وبلاگ جدید میسازم، تو پرشین بلاگ. اسمش همین اسم این یکیه.

در واقع دارم یه جورایی میرم یه خونه ی نو! هرکسی اینجا لینک بوده دوباره لینک میشه.

نمی خوام دوستای خوبی که پیدا کردم رو از دست بدم.

به محض روبراه شدن اون یکی وبلاگ و اوکی شدن اولین پست خبرتون می کنم.


پ ن: هر کدوم از دوستایی که لینکشون بودم اگه حال کردن می تونن با آدرس جدید لینکم کنن.

ایام به کام...


 آخر نوشت: دلم گرفت...

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 آبان1389ساعت 20:24  توسط سرندیپیتی  | 

جوجی سورپرایز می کند!

 

مهربون خدای من!

اومدم اینجا بنویسم، تا برای همیشه و همیشه ثبت بشه که من بنده ی شاکر تو ام...

شکرت می کنم به خاطر همه ی لطف هایی که در حقم داشتی

به خاطر حس خوبی که دارم

به خاطر صبری که بهم دادی تا سختی های زندگی رو تحمل کنم

و به خاطر همسری که در کنارش احساس خوشبختی می کنم...

 


731447vgkq83qxle.gif

امروز از ساعت ۷:۲۰ جوجی بهم حال دااااااد تا همین آخر شب. اول با یک تلفن چند ثانیه ای که

پر از انرژی بود و باعث شد یک روز عالی رو شروع کنم. ظهر هم که تو راه برگشت به خونه، جوجی

باز زنگید و گفت فلان ایستگاه از اتوبوس پیاده شو بیام دنبالت. دلتنگم بود و دلتنگش بودم...

گفت از اینکه به خاطرش خیلی از اخلاقای بچه گانه ام رو کنار گذاشتم، ازم ممنونه و نمی تونه

وقتی من اینقد خوبم باهام بد باشه

و گفت شب حاضر باش بریم بیرون برات ساعت مچی و شلوار بخریم ( خیلی وقت بود قرار بود بریم که

هی جوجی بدقولی می کرد و نمی شد  )

سر شب رفتم خونشون و یه دیدنی کوچولو با مامانش اینا کردیم و بعد رفتیم خرید. واسم یه ساعت

خیلی قشنگ و یه شلوار مشکی شیک خرید

خوب خرید فقط بهونه بود! خودش میدونه عاشق اینم که با هم بریم تو خیابون قدم بزنیم

و بعد رفتیم یه پیتزای خیلی خوشمزه زدیم بر بدن

و از اونجا برای خداحافظی رفتیم خونه ی دایی جون من که فردا عازم سفر حج هستن.

 

خوب شاید همه ی اینا یه سری اتفاقات معمولی روزانه به نظر بیاد؛ اما برای من اصلا اینطور نیست...

جوجی امروز فقط میخواست منو شاد کنه. قاطی همه ی این کارای ساده، عشق بود...


 پ ن۱: خدا جونم، بازم شکرت

پ ن۲: جوجی جونم، بازم عاشقتم

پ ن۳: بعد از خونه ی دایی، من و مامان رفتیم بیمارستان و تا پایان دیالیز خاله موندیم. شکر خدا

حالشون خیلی بهتره

پ ن۴: ایام به کام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 آبان1389ساعت 0:10  توسط سرندیپیتی  | 

یک روز خوب

731447vgkq83qxle.gif

عید همگی مبارک

روز خیلی خوبی داشتم. اما نمیدونم چرا حس نوشتنم نمیاد hanghead.gif

فقط همینو بگم که در منزل مادر شوهر جان، نهاری صرف کردم بسیااااااار لذیذ 38.gif

( بنده خدا مامان جوجی تو این چند روزی که مریض بودم خیلی بهم رسیدن  )

و مهمترین خبر اینکه مامانم بالاخره ۵شنبه برمیگرده (گوش شیطونه کر 107.gif)


پ ن۱: امروز برای من یه مناسبت خوب دیگه هم داشت:

Vishenka_04.gif چهارمین ماهگرد ازدواجم با جوجیVishenka_04.gif

و خیلی خیلی خدا رو شکر می کنم که از انتخابم راضی ام و هر وقت یادم میاد "من" همسر جوجی ام، قند تو دلم آب میشهhippie4.gif

پ ن مهم: جوجی جونم! خیلی دوست دارم

ایشالا همیشه از بودن در کنارت احساس آرامش کنم و یه عمر با هم اینجوری ستاره بچینیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مهر1389ساعت 23:12  توسط سرندیپیتی  | 

بدشانسی به توان 3

 731447vgkq83qxle.gif

فک کن مامانت دو هفته اس رفته کمک اثاث کشی خواهرت و معلوم نیس کی برگرده

و یهو یه عالمه کارای خونه داری که تا حالا هیچکدومشونو انجام ندادی می ریزه سرت*

و وقتی که دیگه شدیدا کم آوردی یهویی، یهوی یهو ها! گلوت درد می گیره و فردا صبش که از خواب

پامیشی حالت طوریه که مجبور میشی بزنگی محل کارت و مرخصی چند روزه بگیری و باز تو همین

اوضاع و احوال الکی الکی از حرفا و حرکات جوجی ناراحت میشی و نمیذاری سوپی که مامانش درست

کرده رو برات بیاره و ظهر که میشه و بهت نمیزنگه آرزو می کنی که بد بخوابه و عصر که بیدار میشی بازم

 خبری ازش نیست و تصمیم می گیری تنهایی پاشی بری دکتر و وقتی می بینی بدنت اینقد درد

می کنه که نای راه رفتن نداری تصمیمتو عوض می کنی که اصلا نری دکتر و با خودت میگی

به جهنم بذار بمیرم که یهو...

جوجیت که کلی تو دلت بش بد و بیراه گفتی با یه پاکت پر از لیموشیرین میاد سراغت و می برتت

پیش دکتر و بعد خودش میاد برات آب لیموشیرین میگیره و...

اگه جای من بودی الان چه حالی داشتی؟!


پ ن۱: توضیح*: جریان پسته ها و پیازا که اصلا نمیخوام در موردشون فکر کنم 102.gif

پ ن۲: فشار خونم اینقد پایین بود که مجبور شدم برای اینکه بتونم آمپول بزنم، قبلش سرم وصل کنم

یه پنی سیلین و یه بتامتازون زدم، دو تا پنی سیلین ام موند برا فردا

پ ن۳: به آرزوی پلیدم رسیدمacigar.gif جوجی ظهر خوابای بد بد دیده بود...! http://forum.juventus.ir/Smileys/default/facepalm.gif

پ ن۴: بس که امروز خوابیدم(هرچند تکّه پاره) اما الان خوابم نمیاد  1101

پ ن۵: من عاشق جوجی مهربون خودمم

پ ن۶: مراقب خودتون باشید. سرما خوردگی مرض بدیه ها... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مهر1389ساعت 0:35  توسط سرندیپیتی  | 

جوجی بگو من چندمی ام؟!

731447vgkq83qxle.gif

امشب می خوام اولویت های زندگیم رو طبقه بندی کنم:

1_ همسرم

2_ اعضای خانواده ام

3_ کارم ( و در حال حاضر علاوه بر اون، کلاس  ETABS ای که میرم )

4_ سرگرمی های شخصیم

5_ دوستانم

6_ باقی مانده ی کارهایی که انجام میدم

 

 و مایلم بدونم، خیلی خیلی مایلم بدونم که تو زندگی همسرم، "من" اولویت چندم رو دارم...

به خدا بحث گله و گله گزاری نیست، هیچ مشکلی هم پیش نیومده. فقط امروز زیادی در مورد این

مسئله فسفر سوزوندم 

 

الان خاله ی عزیزم به شدت بیماره . همه دوسش دارن.می تونم نگرانی رو تو صدای تک تک

اعضای فامیل تشخیص بدم.

اما می خوام بدونم چرا حالا که مریض شده و یک جورایی به توجه بیشتری نیاز داره، باید همه

دور و برش جمع شن؟  :no:

 

زندگی اکثر ما آدما همینه

قدر عزیزانمون رو وقتی هستن اونطور که باید نمی دونیم. چون فکر می کنیم همیشه هستن!

با خودمون میگیم: باشه بعدا باهاش تماس می گیرم، وقت برای دیدنش زیاده، فعلا کارام مهمتره!

در حالیکه کافیه یک حادثه رخ بده تا نتیجه ای جز یک عمر حسرت کشیدن برامون باقی نذاره...

 

فاجعه زندگی !

 آدم ها می آیند زندگی می کنند؛ می میرند و می روند

 اما فاجعه زندگی تو آن هنگام آغاز می شود که آدمی می میرد، اما نمی رود ...

 می ماند.

 و نبودنش در بودن تو چنان ته نشین می شود

 که تو می میری در حالی که زنده ­ای

 و او زنده می شود در حالی که مرده است ...

 


 

پ ن۱:جوجی امشب اومد پیشم. مثل همیشه شارژ شدم

پ ن۲:فردا باید برای کلاسم تنها برم مشهد  ( جوجی نمیتونه سه شنبه ها منو ببره)

دیگه دارم نسبت به روزهای سه شنبه آلرژی پیدا می کنم 31.gif

 پ ن۳: ایام به کام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مهر1389ساعت 23:28  توسط سرندیپیتی  | 

تغییر 180 درجه ای در کمتر از 24 ساعت

 731447vgkq83qxle.gif

پنج شنبه ظهر اومد دنبالم، رفتیم مشهد. ۳ ساعت منتظر موند تا کلاس من تموم شه

 و بعد برگشتیم. شب پیشم بود

فردا ظهرش براش ماکارونی درست کردم. عصر یه سر رفت خونشون و بعد اومد دنبالم تا بریم

خونه ی داییش.

وقتی منو رسوند خونه، گفت آخر هفته با من بهش خیلی خوش گذشته...

خوشحال بودم! اما تا رسیدم خونه... تمام غمای عالم ریخت تو دلم

یه هفته ای میشه که مامان رفته تهران (سارا اثاث کشی داره) و من باز تنها بودم...

روز اول هفته رو با دپرسی به تمام معنا شروع کردم. نزدیک ظهر بهم زنگ زد، نگفتم چقد پکرم

ساعت ۵:۳۰ از سر کار برگشتم خونه. زنگ زد. ایندفعه فهمید بی حالم. پرسیدم میای پیشم؟ گفت فکر نمی کنم برسم بیام، کار دارم.

پیله نشدم. نگفتم بیا. نگفتم منو نمیخوای... گفتم باشه عزیزم، هرطور راحتی!( این  منم)

حسابی دلم گرفت...  

بابا که از اصلاح موهاشون برگشتن پرسیدن: جوجی آقا کی میان؟

گفتم: امشب نمیاد... کار داره...

منتظر بود همینو بگم تا انگشتشو رو دکمه ی آیفون فشار بده

خوشحال نشدم، بال درآوردم! JC_cupidgirl.gif

یادم رفت روز خوبی نداشتم. هیچکس روی زمین از من خوشحالتر نبود 2uge4p4.gif

نیم ساعتی پیشم موند و بعد رفت تا به کاراش برسه

هنوز فول شارژم!


پ ن۱: مهربون خدای من!

ازت ممنونم که همسرم رو تو سرنوشت من قرار دادی 63.gif

عاشقانه دوسش دارم . به خودت سپردمش. مراقبش باش...

پ ن۲: دختر خوبی شدم. دیگه بهونه نمی گیرم

پ ن۳:

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 مهر1389ساعت 23:4  توسط سرندیپیتی  | 

تقدیم به خود دلتنگم

 

حتی در انتهای یک کوچه ی بن بست هم می توان پرواز کرد؛

                                                                                    پرواز را بیاموز!

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مهر1389ساعت 22:39  توسط سرندیپیتی  |